1-
خانه، بی شما خانه نیست. این را باید بنویسم، قاب بگیرم رو دیوار، چراغ خانه با شما روشن است، ما از شلوغی خیابان ها، دلهره ی صورتک های غریبه، از داد و از دود، مثل جنگ زده ها پناه می آوریم به خیمه ی خانه، که ستونش شمائید.
هم شمایی که دست های تان معطر از مریم است. گرچه مایع ظرف شویی مهربانی بلد نیست و چشم های تان مأمن پرنده ها، گرچه کم کم مهمان عینک شده اند.
خانه بی شما خانه نیست، این را باید بنویسم به خط خوش، قاب بگیرم روی دیوار.
2-
قبول!
خیلی چیزها عوض شده است.
خانه حوض فیروزه ندارد ، باغچه ندارد، سنبل و نرگس ندارد، اتاق های تو در تو ندارد، کلون مردانه و زنانه ندارد.
قبول که این ها جای شان را داده اند به آپارتمان فلان متری و آیفون تصویری و آسانسور و مایکر ویو.
اما
آن چه عوض نشده تویی.
که در سپید چادرت می شود لانه کرد، که سجاده ات مایل به سمت خداست.

3-
چشم من نمی دید.
خورشید را ندیده بودم، ماه را ندیده بودم؛ نور را ندیده بودم.
آن روز در خانه ی رسول را زدم، که دستم را دراز کنم به گدایی رحمتش، که رسول، باران بود و نمی پرسید این پیاله خالی از آن کیست.
در باز شد، در روایت ها گفته اند "او" پوشیده بر من حاضر شد، گفته اند که رسول پرسیده " این مرد نمی بیند، چرا خودت را از او می پوشانی؟ " و او پاسخ داده که " این مرد نمی بیند، من که می بینم."
خواستم این جا اعتراف کنم که من دیدم، یعنی برای اولین بار در عمرم دیدم، با همین چشم خاموش و بسته ام، خورشید را، ماه را، نور را.
روایت ها این را نگفته اند ...
4-
و سپس گفت روحت را بپوشان و جز برای اهلش عیان مکن.
که گاه زیبایی های روح بیش از زیبایی های تن، دل می برد.

5-
گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟
گفتم:چه می دانم، لابد این طوری خوش تیپ تری!
گفت: نچ!
گفتم:خب لابد فهمیدی این طوری حجابت کامل تره مثلاً!
گفت:نچ!
گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!
گفت:نزدیک شدی!
گفتم:آها!! دیدی گفتم همه ی قصه ها به ازدواج ختم می شوند؟ دیدی!!
گفت:برو بابا...دور شدی باز.
گفتم:خب خودت بگو اصلاً.
گفت :یک جایی شنیدم چادر، لباس "زهرا"ست ،خواستم کمی شبیه "زهرا " باشم .
